اشعار منتسب

شمارهٔ ۶۴

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز دل بر آمدم و کار بر نمی‌آید

ز خود برون شدم یار در نمی‌آید

۲

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف درازت به سر نمی‌آید

۳

بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

۴

فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ

که کار عشق ز ما این قدر نمی‌آید

۵

همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی

کنون چه شد که یکی کارگر نمی‌آید

۶

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید

بازگشت به سروده‌های حافظ