صدرا تو را جلالت اسکندر است لیک
خضری که آب علم ز بحر یقین خوری
این شعر به مدح و بزرگداشت شخصیتی به نام صدرا پرداخته و صفات برجسته او را توصیف میکند. شاعر از جلال و شکوه صدرا، علم و معرفت او، و تأثیر مثبتش بر دیگران میگوید. او همچنین به دشواریها و غمهای زندگی اشاره کرده و تأکید میکند که صدرا با دانایی و نور خود میتواند بر چالشها غلبه کند. شاعر در ادامه به خود اشاره میکند که گرفتار سختیها و ناملایمات است و به دنبال راهی برای رهایی میگردد. او از جنبههای مختلف زندگی، از علم و شعر گرفته تا اخلاق و فضیلت، سخن میگوید و نشان میدهد که صدرا در همه این زمینهها سرآمد است. شعر بهطور کلی ستایشگر و توصیفی از یک شخصیت برجسته و تأثیرگذار در جامعه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صدرا تو را جلالت اسکندر است لیک
خضری که آب علم ز بحر یقین خوری
هم ظل ذوالجلالی و هم نور آفتاب
بر آسمانی و غم اهل زمین خوری
بر گنج سایه از پی بذل زر افکنی
در بحر غوطه از پی در ثمین خوری
از دست دیو حادثه در تو گریخت دین
یعنی شهاب دین توئی اندوه دین خوری
هستی شکستهدل ز شیاطین ولی چه باک
چون مومیائی از کف روح الامین خوری
آدم چو غصه خورد ز دیدوی شگفت نیست
گر تو شهاب غصهٔ دیو لعین خوری
در مدحت تو مُبدِع سحر آفرین منم
شاید دریغ مبدع سحر آفرین خوری
خوردی دریغ من که اسیرم به دست چرخ
آری به دست دیو دریغ نگین خوری
در شرق و غرب صبح پسینم به صدق و فضل
تو آفتابی انده صبح پسین خوری
نار کلیم و چشمهٔ خضر است شعر من
شب شمع از آن فروزی و روز آب ازین خوری
هست انگبین ز گل چکنی پس گل انگبین
چون نحل گل خورد نه ز گل انگبین خوری
مهر جم است و کاس جنان نظم و نثر من
مهر از یسار خواهی و کاس از یمین خوری
دیوان من تو را چه ز افسانه دم زنی
قرآنت بر یمین چه به ابجد یمین خوری
چه حاجت است نشتر ترسا چو بامداد
شربت ز دست عیسی گردون نشین خوری
بر شعر زر دهی ز کریمان مثل شوی
با شیر پی نهی ز گوزنان سرین خوری
از شُشتر سخا چو طراز شرف دهی
از عسکر سخن شکر آفرین خوری
دانی حدیث آن زن حلواگر گدای
گفتا چنین کنی به مکافا چنین خوری