اهل دلی ز اهل روزگار نیابی
انس طلب چون کنی که یار نیابی
این شعر به مفاهیم نابودی، جستجوی عشق و وفا، و مشکلات زندگی اشاره دارد. شاعر میگوید که در دنیای امروز، یافتن دوست و یار دشوار است و اکثر روابط به تصادف بستگی دارند. او به شدت بر ناکامیها و تلخیهای حیات تأکید میکند و یادآور میشود که زندگی پر از غم و رنج است. شاعر نگران است که از نهایت زندگی، تنها خاک و غبار باقی بماند و هیچ چیز از زیباییهای وجودی را نتوان یافت. در نهایت، او به ناامیدی از فراموشی ارزشهای انسانی و ظلم روزگار میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اهل دلی ز اهل روزگار نیابی
انس طلب چون کنی که یار نیابی
گر دگری ز اتفاق همنفسی یافت
چون تو بجوئی به اختیار نیابی
خوش نفسی نیست بیگرانی کامروز
نافهٔ بی ثَرب در تتار نیابی
آینهٔ خاک تیره کار چه بینی
ز آینهٔ تیره نور کار نیابی
روز وفا آفتاب زرد گذشته است
شب خوشی از لطف روزگار نیابی
نقطهٔ کاری کناره کن که زره را
ساز جز از نقطهٔ کنار نیابی
بر سر بازار دهر خاک چه بیزی
کآخر ازین خاک جز غبار نیابی
دهر همانا که خاکبیزتر از توست
زآنکه دو نقدش به یک عیار نیابی
بگذر ازین آبگون پلی که فلک راست
کآب کرم را در او گذار نیابی
قاعده عمر زیر گنبد بیآب
گنبد آب است کهاستوار نیابی
دست طمع کفچه چون کنی که به هر دم
طعمی ازین چرخ کاسهوار نیابی
چرخ تهی کز پی فریب تو جنبد
کاسهٔ یوزه است کهش قرار نیابی
کشت کرم را نه خوشه ماند و نه دانه
کاهی ازین دو به کشتزار نیابی
خاک جگر تشنه را ز کاس کریمان
از نم جرعه امیدوار نیابی
جرعه بود یادگار کاس و بر این خاک
بوئی از آن جرعه یادگار نیابی
یاد تو خاقانیا ز داد چه سود است
کز ستم دهر زینهار نیابی