من که خاقانیم به هیچ بدی
بد نخواهم که اوست یزدانم
در این متن شاعر به احساسات و تفکرات خود درباره نیک و بد میپردازد. او به عنوان یک خاقان، بر این باور است که نباید به بدیها بیندیشد و به خوبیها توجه کند. او از رنجهایش میگوید و اشاره میکند که درد و رنجش ناشی از وجود خود اوست. شاعر حس میکند که وجودش او را میآزارد و این رنجها بخشی از زندگیاش هستند. همچنین، اشاره به هوا و زمین میکند و احساس میکند که مانند خاک در برابر عزیزان خوار و سبک است. در کل، متن بیانگر کشمکش داخلی شاعر و تلاش او برای درک رنجها و خوب و بدهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من که خاقانیم به هیچ بدی
بد نخواهم که اوست یزدانم
پس به نیکان کجا بد اندیشم
سر ز سنت چگونه گردانم
گر ضمیرم به هیچ کافر بد
بد سگالید نامسلمانم
عادت این داشتم به طفلی باز
که بهرنجم ولی نرنجانم
خود برنجم گرم برنجانند
که ز رنج آفریده شد جانم
کوه را کهاصل او هم از سنگ است
بشکند زخم سنگ، من آنم
همه رنج من از وجود من است
لاجرم زین وجود نالانم
من هم از باد سر به درد سرم
ابرم، از باد باشد افغانم
همچو خاکم سزد که خوار کنند
آن عزیزان که خاک ایشانم