منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند
از آنکه دست حوادث زده است بر دل ریشم
شاعر در این شعر از دردها و مشکلاتی که در زندگی دارد سخن میگوید. او احساس میکند که در مواجهه با سختیها و حوادث زندگی، همواره دچار درد و رنج است. به نظر میرسد ارتباطش با دیگران و دنیای اطرافش قطع شده و هیچ چیزی نمیتواند آرامش او را برگرداند. او از نبود مهربانی و توجه در جامعه گله میکند و به این نکته اشاره میکند که در تلاش برای رسیدن به نیازهایش، با موانع و نامهربانیها مواجه است. در نهایت، او به خدایگانا میگوید که در مورد معاش و زندگیاش از او خواستهای دارد و از او میخواهد که به حالش رحم کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند
از آنکه دست حوادث زده است بر دل ریشم
رگ گشادهٔ جانم به دست مهر که بندد
که از خواص به دوران نه دوست ماند و نه خویشم
نه هیچ کام برآید ز میر و میرهٔ شهرم
نه هیچ کار گشاید ز صدر و صاحب جیشم
هزار درد دلم هست و هیچ جنس به نوعی
نساخت داروی دردم، نکرد مرهم ریشم
ز کس سخن چه نیوشم حدیث خوش چه سرایم
تنور گرم نبینم فطیرها چه سریشم
ز غصه چون بره نالم که سوی میش گذاری
که بر نیارد شاخم بره نیارد میشم
ز سردی نفس من تموز دی گردد
چه حاجت است در این دی به خیشخانه و خیشم
ز چار نامه عیان شد که من موحد نامم
به چار کیش خبر شد که من مقدس کیشم
چو نان طلب کنم از شاه عشوه سازد قوتم
چو آب خواهم از ایام زهر دارد پیشم
خدایگانا در باب آن معاش که گفتی
صُداع ندهم بیشت جگر مخور بیشم
مرنج اگرت بگویم به نان و جامه مرنجان
به نان و جامه رسان از بنان و خامهٔ خویشم