با دلم چشم از نهان میگفت کز مرگ عماد
تا کی آب چشم پالائی که بردی آب چشم
این شعر درباره غم و حسرت به یاد عماد است. شاعر از دل و چشم خود صحبت میکند که چگونه از نبود عماد رنج میبرد. او بیان میکند که چقدر سخت است که نتواند به سوگ او بنشیند و تا زمانی که بر سر خاک او نرود، آرام نمیگیرد. شاعر به تأثیر غم بر دل و چشمش اشاره دارد و اینکه چگونه این احساسات او را به شدت تحتفشار قرار دادهاند. در نهایت، تاریکی و ناامیدی ناشی از دوری عماد را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با دلم چشم از نهان میگفت کز مرگ عماد
تا کی آب چشم پالائی که بردی آب چشم
از ره گوش آمدت بر راه چشم این حادثه
گوش را بربند آخر، چند بندی خواب چشم
دل به خاکش خورد سوگندان که ننشینم ز پای
تا سر خاکش نیندایم هم از خوناب چشم
چشم در خاکش بمالم تا شود سیماب ریز
گوش را یکسر بیَنبارم هم از سیماب چشم
چون نگردد چشم من روشن به دیدار عماد
از سرشک شور حسرت برده باشد آب چشم