رفیقا شناسی که من ز اهل شروان
نه از بیم جان در شما میگریزم
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و نگرانیهای خود درباره زندگی و دوری از شهر شروان میپردازد. او ابراز میکند که از هیچ ترسی فرار نمیکند، بلکه به دلیل وجود ناهنجاریها و مشکلات در زندگی، ناچار به گریز شده است. شاعر همچنین به دیگران اشاره میکند که هر کجا برود، به دنبال آرامش و زیبایی است و از غم فراق عزیزان و مشکلات زندگی رنج میبرد. در نهایت، او از بندهای زندگی و تنگناها احساس دلتنگی میکند و در جستجوی بهبودی از آن رنجهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفیقا شناسی که من ز اهل شروان
نه از بیم جان در شما میگریزم
خطائی نکردم بهحمدالله آنجا
که اینجا ز بیم خطا میگریزم
چه خوش گفت سالار موران که با جم
نکردم بدی زو چرا میگریزم
ز بهر فراغت سفر میگزینم
پی نزهت اندر فضا میگریزم
مرا زحمت صادر و وارد آنجا
عنا مینمود از عنا میگریزم
قضا هم ز داغ فراق عزیزان
دلم سوخت هم زان قضا میگریزم
دلی بودم از غم چو سیماب لرزان
چو سیماب از آن جابجا میگریزم
به تبریز هم پایبند عیالم
از آن پایبند بلا میگریزم
ز تبریز چون سوی ارمن بیایم
هم از ظلمتی در ضیا میگریزم