غم عمری که شد چرا نخورم
غم روزی ابلهانه خورم
این شعر درباره نگرانیها و غمهای زندگی است. شاعر از اندوهی که به خاطر زندگی و مشکلاتش دارد صحبت میکند و اظهار میکند که چرا باید غم و اندوه را تحمل کند. او به مرگ، بیماری و مصائب مختلف اشاره میکند و احساس میکند که درد و رنج در زندگی همیشگی است. با استفاده از تشبیهات مختلف، شاعر تلاش میکند تا عمق این احساسات را به تصویر بکشد و نشان دهد که حتی در سختیها هم به دنبال چارهای برای رهایی از غم و اندوه است. در نهایت، او به نوعی ناامیدی و تنهایی در مقابل این چالشها اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غم عمری که شد چرا نخورم
غم روزی ابلهانه خورم
بر سر روزی ارچه در خوابم
من غم خواب جاودانه خورم
وقت بیماری از اجل ترسم
نه غم چیز و آشیانه خورم
چار دیوار چون به زلزله ریخت
چه غم فوت آستانه خورم!
موش گوید که چون درآید مار
غم جان نه، دریغ خانه خورم
درد دل بود و درد تن بفزود
تا کی این درد بیکرانه خورم
چون ننالم که در خرابی دل
غم تن و اندوه زمانه خورم
اسب نالد که در بلای لگام
غم مهماز و تازیانه خورم
ای طبیب از سفوفدان کم کن
کو نقوعی که در میانه خورم؟
چند با دانهٔ دل بریان
گِل بریان و بادیانه خورم؟
من چو موسی ز ضعف کند زبان
گِل چو دندان پیر شانه خورم؟
طین مختوم و تخم ریحان بس
مار و مرغم که خاک و دانه خورم؟
بس بس از دانه، مرغ خواهم خورد
مرغ مالنگ و باسمانه خورم
یک دکانی فُقاع اگر یابم
بدلِ شربت سه گانه خورم
شربت مرد از آن دل سنگین
چون شراب از دل چمانه خورم
فُقَعی کاری از دکان غمش
همچو تریاک از خزانه خورم
زان فقاعی که سنت عُمَر است
رافضی نیستم چرا نخورم