دلی داشتم وقتی، اکنون ندارم
چه پرسی ز من حال دل چون ندارم
در این شعر، شاعر از حال و روز ناخوش خود سخن میگوید. او یاد میکند که روزگاری دلی پر از احساسات و امید داشته، اما اکنون آن را از دست داده است. احساس غم و ناامیدی او به حدی است که خود را در میان دو طوفان احساسات غرق میبیند و این درد و رنج ناشی از فقدان دلش را توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلی داشتم وقتی، اکنون ندارم
چه پرسی ز من حال دل چون ندارم
غریق دو طوفانم از دیده تا لب
ز خونابِ این دل کهاکنون ندارم