پسر داشتم چون بلند آفتابی
ز ناگه به تاری مغاکش سپردم
در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از از دست دادن فرزندانش سخن میگوید. او پسری را که همچون نور در زندگیاش بود، ناگهان به تاریکی مغاکی میسپارد و مادرش را دچار درد میکند. سپس از دختری یاد میکند که چون جواهر ارزشمند است و به دامادش سپرده میشود. در پایان، شاعر به تنهایی و بیپناهی خود اشاره میکند و به خدای یکتا پناه میبرد، زیرا میداند اگر کسی در شروان نباشد به او تکیهگاه کافی خواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پسر داشتم چون بلند آفتابی
ز ناگه به تاری مغاکش سپردم
به درد پسر مادرش چون فروشد
به خاک آن تن دردناکش سپردم
یکی بکر چون دختر نعش بودم
به روشندلی چون سماکش سپردم
چو دختر سپردم به داماد گفتم
که گنج زر است این به خاکش سپردم
بماندم من و ماند عبدالمجیدی
ودیعت به یزدان پاکش سپردم
اگر کس نباشد پناهش به شروان
پناهش بس است آن خدا کهش سپردم