غصهٔ دل گفت خاقانی که از ابناء جنس
کس نماند و من به ناجنسان چنین واماندهام
در این شعر، خاقانی از غم و تنهایی خود صحبت میکند و میگوید که دیگران، مانند خورشید، آزاد و خندان رفتهاند، اما او همچنان در بلاتکلیفی و سرگردانی مانند ذرهای تنها مانده است. او به دوستانش اشاره میکند که هر یک به ناحیهای رفتهاند و او مانند نقطهای در خط بغداد تنها باقیمانده است. خاقانی خود را مانند سها، ستارهای تنها، میبیند و احساس میکند که به رغم دوستیهایش با افراد بزرگ، خودش در اینجا مانده و هنوز در انتظار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غصهٔ دل گفت خاقانی که از ابناء جنس
کس نماند و من به ناجنسان چنین واماندهام
رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفتهاند
من چرا چون ذره سرگردان و دَروا ماندهام
همرهان بر جدول دجله چو مسطر راندهاند
من چو نقطه در خط بغداد یکتا ماندهام
دوستانم قطب و شمس و نجم و بوالبدر و شهاب
رفته و من چون سُها در گوشه تنها ماندهام
همرهند این پنج تن چون کاف و ها یا عین و صاد
یکتنه چون قاف والقرآن من اینجا ماندهام