صِدتُ فی بغدادَ ظَبیاً قَد اُلِف
صُدغُهُ جیمٌ و ذا قَدٍّ اَلِف
این شعر درباره عشق و موارد مربوط به آن است. شاعر در آن به زیبایی معشوق و حال و هوای عاشقانه اشاره میکند. او به سراغ عشق میرود و از احساسات قوی خود صحبت میکند. شاعر به فضای بغداد و خاطراتی که با عشق دارد پرداخته و از مشکلات و تناقضات عشق میگوید. در نهایت، او به شگفتیهای عشق و معشوق اشاره کرده و از احساسات درونیاش که در این مسیر باعث دردسر شده، مینویسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صِدتُ فی بغدادَ ظَبیاً قَد اُلِف
صُدغُهُ جیمٌ و ذا قَدٍّ اَلِف
سر بیندازم به دستار از پِیَش
غاشیهٔ سوداش دارم بر کَتِف
هَل عَشَقتُم نار اصحابَ الهَوی
طارِقُ الدُّنیا و ذا لا یَأتَلِف
من شدم عاشق بر آن خورشید روی
کَابرُوان دارد هلال منخسف
لاتَلومونی ولوموا نَفسَکُم
إنَّمَا الْمَعشوقُ فینا مُختَلِف
کعبهٔ خاقانی اکنون روی است
کعبه را می زمزم و بت معتکف