از مرگ براهیم که علامهٔ دین بود
دردا که علامات کرامات نگون شد
شاعر از مرگ ابراهیم، شخصیتی بزرگ و علامه دین، حسرت و درد میگوید. او تأکید میکند که با فوت ابراهیم، نشانههای کرامت و فضیلت از میان رفتهاند. شاعر اظهار میکند که احساس ناراحتی و اندوهی عمیق دارد و نمیتواند به مکانی که ابراهیم در آن نیست، مانند گنجه یا مکه، برود، زیرا او را در آنجا وجود ندارد و هر جا که بیاو باشد، برایش ارزشی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از مرگ براهیم که علامهٔ دین بود
دردا که علامات کرامات نگون شد
تا تختهٔ خاک است حصارش فضلا را
سر تختهٔ خاک آمد و دل خانهٔ خون شد
گویند که سلطان مهین بر در گنجه است
در گنجه کنون بین که ز بغداد فزون شد
من گنجه نبینم که براهیم در او نیست
من مکه نخواهم که ازو کعبه برون شد