از زمانه منال خاقانی
گرچه در غربتت منال نماند
شعر "از زمانه منال خاقانی" به بیان احساسات ناامیدی و اندوه شاعر در زندگی میپردازد. او تأکید میکند که در غربت و تنهایی، زمانه نیز از او ناخرسندتر است و هیچ فایدهای در اطراف او نیست. شاعر به دل خود توصیه میکند که پندارهای منفی را کنار بگذارد، زیرا هیچ چیز از عشق و زیبایی باقی نمانده است. او میگوید تنها تکیهگاه واقعی انسان، خداوند است و در این دنیای فانی، ارزش و معانی عمیق گم شدهاند. در نهایت، شعر نشاندهنده تضاد میان ثروت و اراده است و اینکه در زندگی، نه مال همیشه برقرار است و نه همت، بنابراین انسان باید به ارزشهای معنوی توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از زمانه منال خاقانی
گرچه در غربتت منال نماند
که زمانه هم از تو نالان تر
که کرم را در او مجال نماند
قفل پندار برکن از در دل
که تو را عشوهٔ نوال نماند
فارغ آنگه شود دلت که در او
دیو پنداشت را خیال نماند
تکیهگاه نصیب بعد الیوم
جز بر اکرام ذو الجلال نماند
خواجگان را به انفعال بران
که در ایشان جز افتعال نماند
ماتم خواجگان رفته به دار
کز درخت کرم نهال نماند
ای خراسان تو را شهاب نزیست
وی صفاهان تو را جمال نماند
گر سگالش کنی به هفت اقلیم
یک کریم سخا سگال نماند
سفلگان را و راد مردان را
کار بر یک قرار و حال نماند
هر که را مال هست، همت نیست
هر که را همت است، مال نماند