پیش بین دختر نو آمد من
دید کفاتش از پس است برفت
این شعر از مولوی است و در آن راوی به توصیف دیدار با دختری پرداخته که از دور میآید. او متوجه میشود که زیبایی و لذتها زودگذرند و به عمق درد و رنجهای دنیا پی میبرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که تحمل یک محنت کافی است و نمیتواند از زیباییها و خوشیهای این دنیا دل خوش داشته باشد، زیرا همواره در پس آنها رنج نهفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیش بین دختر نو آمد من
دید کفاتش از پس است برفت
تحفهای تازه کآمد از ره غیب
دید کاین منزل خس است برفت
گهری خرد بود و نیک شناخت
کاین جهان بد گهر کس است برفت
صورتش بست کز رسیدن او
خاطر من مهوس است برفت
دید در پرده دختر دگرم
گفت محنت یکی بس است برفت