تا به غربت فتاد خاقانی
یکدری خانهایش زندان است
این شعر از خاقانی به توصیف وضعیت غمانگیز و حسرتآور او در غربت و تنهایی میپردازد. شاعر از زندانی بودن خود در یک خانهی محصور و در بسته سخن میگوید که هیچ دسترسی به دنیای بیرون ندارد. او فضایی را وصف میکند که در آن تنها احساس تنهایی و غم وجود دارد و هیچ امیدی به شادی یا آزادی نیست. همچنین اشاره به چهار اصل وجود دارد که بنیاد زندگی را تشکیل میدهد، اما در نهایت غم و حسرت شاعر بر عدم وجود یک اصل چهارم تأکید دارد که برای ایجاد یک زندگی کامل لازم است. این شعر نمایانگر احساس عمیق خاقانی از غربت و دوری از وطن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا به غربت فتاد خاقانی
یکدری خانهایش زندان است
نه درون ساختنش توفیق است
نه برون تاختنش امکان است
روی چون عنکبوت در دیوار
پس سنگی چو مور پنهان است
پاسبانش برون در قفل است
پرده دارش درون کلیدان است
اشک جیحون و دم سمرقندی
دل بخاری و آه سوزان است
یعنی این در چهار دیواری است
که درش سوی چرخ گردان است
از برون لب به قفل خاموشی است
وز درون دل به بند ایمان است
خانه در بسته دار بر اغیار
تا در او این غریب مهمان است
برگ عیشی مساز خاقانی
که وجودش ورای امکان است
عالم از چار علت است به پای
که یکی زان چار ارکان است
خانه را هم چهار حد باید
کان چهار اصل کار بنیان است
علت عیش را سه چیز نهند
کان مکان و زمان و اخوان است
ز آن نگفتند چارمین یعنی
نیست چیزی که چارم آن است