خاقانیا ز دلسبکی سرگران مباش
کاو هرکه زادهٔ سخن توست، خصم توست
این شعر به نوعی نقد اجتماعی و فرهنگی است. شاعر به خاقانی هشدار میدهد که از سبکسری و سرگشادی بپرهیزد و بر اصول خود ثابت قدم باشد. او تاکید میکند که افرادی که از او سخن میگویند، اگر دشمن او هستند، در واقع دشمن هنر او هستند و نشان میدهد که انسان باید نسبت به دلشکستگیها و ناکامیها صبور باشد. شاعر به مقایسههای تاریخی و ادبی نیز میپردازد و به مسائلی مانند عدم شناخت منصفانه و آسیبهای ناشی از سرنوشت اشاره میکند. در نهایت، او بر این نکته تاکید میکند که زمان همواره در حال گردش است و باید مراقب بود که تجربههای تلخ، قدرت و آثار هنری ما را تحتالشعاع قرار ندهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاقانیا ز دلسبکی سرگران مباش
کاو هرکه زادهٔ سخن توست، خصم توست
گرچه دلت شکست ز مشتی شکستهنام
بر خویشتن شکستهدلی چون کنی درست؟
چون منصفی نیابی، چه معرفت چه جهل
چون زال زر نبینی، چه سیستان چه بست
مسعود سعد نه سوی تو شاعری است فحل
کاندر سخنش گنج روان یافت هرکه جست
بر طرز عنصری رود و خصم عنصری است
کاندر قصیدههاش زند طعنههای چست
آتش ز آهن آمد و زو گشت آهن آب
آهن ز خاره زاد و از او گشت خاره سست
فرزند عاق ریش پدر گیرد ابتدا
فحل نبهره دست به مادر برد نخست
حیف است این ز گردش ایام چاره نیست
کاین ناخنه به دیدهٔ ایام ما برست