خاقانیا به جاه مشو غره غمروار
گر خود به جاه بهمن و جمشیدی از قضا
در این شعر، خاقانی به مقام و جاه اشاره میکند و یادآوری میکند که حتی اگر کسی به مقام بلندی چون بهمن و جمشید برسد، در نهایت زندگی ادامه دارد و همه چیز گذراست. او به ناپایداری دنیا و بیقیمتی مقام و ثروت تأکید میکند و میگوید که هر چه باشد، گذران زندگی و چرخش طبیعت ادامه خواهد یافت. او به روزی که همه چیز به پایان میرسد و خداوند با دمیدن در صور، نظم جهان را برهم میزند، اشاره دارد و به این ترتیب به فانی بودن همه چیز اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاقانیا به جاه مشو غره غمروار
گر خود به جاه بهمن و جمشیدی از قضا
کاندر جهان چو بهمن و جمشید صد هزار
زادند و مرد و کار جهان هم بر آن نوا
رفت آنچه رفت و روی زمین همچنان نژند
بود آنچه بود و پشت فلک همچنان دو تا
نه در نبات این بدلی آمد از قدر
نه در نجوم آن خللی آمد از قضا
ما و تو بگذریم و پس از ما بسی بود
دور فلک به کار و قرار زمین بجا
و آخر به نفخ صور کند قهر کردگار
بند فلک گسسته و جرم زمین هبا