خاقانی را بیقلم کاتب شاه
انگِشت شد انگُشت و قلم ز آتش آه
در این بیت، شاعر خاقانی به وضعیت خود اشاره میکند که بدون قلم و نویسندگی، همچون انگشتانش به دلیل درد و عذاب آتشین، دچار مشکل شده است. او در غم و اندوهی عمیق به حال بیقلمی خود میگرید و احساس میکند که زندگیاش به نوعی کاتب و نویسندهی همیشگی سرنوشتش است، اما اکنون در غم و اندوه غرق شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاقانی را بیقلم کاتب شاه
انگِشت شد انگُشت و قلم ز آتش آه
هم بیقلمش کاتب گردون صد راه
بگریست قلموار به خوناب سیاه