عشق بهین گوهری است، گوهر دل کان او
دل عجمی صورتی است عشق زبان دان او
این شعر به توصیف و تفسیر عشق به عنوان یک گوهر با ارزش و عمق معنایی میپردازد. شاعر عشق را به عنوان جاودانهترین و زیباترین ویژگی دل میداند که در آن نور و حقیقت وجود دارد. دل مشابه آینهای است که عشق در آن منعکس میشود و برای پاک نگهداشتن آن از زنگارهای روزگار، باید مراقبت شود. شاعر عقل را به عنوان آتش خاموشی که طعم زندگی را میچشد، معرفی میکند و میگوید که عشق فراتر از وجود مادی و عالم خاکی است. او به زیبایی از رنجها و آزارهای عالم و دهر سخن میگوید و تأکید دارد که دل باید محافظت شود تا در نور عشق بیدار بماند. شاعر همچنین به مشکلات و محدودیتهایی که انسانی در زندگی با آن مواجه است اشاره میکند، مانند قفلهایی که بر در عشق زده شده و موانعی که در راه رسیدن به آن وجود دارد. او به دگرگونی و احیا شدن دل پس از سختیها اشاره کرده و به قدرت عشق در تحول و بیداری انسان اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره دارد که با وجود زحمات و چالشها، عشقمیتواند منجر به رشد ایمان و درک بالاتر از حقیقت شود. شعر به زیبایی و عمق نگاهی به جنبههای مختلف عشق و دل دارد و خواننده را به تفکر عمیقتری درباره این مفاهیم دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق بهین گوهری است، گوهر دل کان او
دل عجمی صورتی است عشق زبان دان او
خاصگی دستراست بر در وحدت دل است
اینکه به دست چپ است داغگه ران او
تا نکنی زنگ خورد آینهٔ دل که عشق
هست به بازار غیب آینه گردان او
عقل جگر تفتهای است، همت خشک آخوری است
جرعهکش جام دل، زله خور خوان او
از خط هستی نخست نقطهٔ دل زاد و بس
لیک نه در دایره است نقطهٔ پنهان او
رهرو دل ایمن است از رصد دهر از آنک
کمتر پروانهاست دهر ز دیوان او
دل به رصد گاه دهر بیش بها گوهری است
دخل ابد عشر او فیض ابد کان او
لیک ز بیم رصد در گلش آلودهاند
تاز گل آید برون گوهر رخشان او
دل چو فرو کوفت پای بر سر نطع وجود
دهر لگد کوب گشت از تک جولان او
نیست ازین آب و خاک ز آب و هوائی است دل
کآتش بازی کند شیر نیستان او
ای شده از دست تو حلهٔ دل شاخ شاخ
هم تو مطرا کنان پوشش ایوان او
یوسفی آوردهای در بن زندان و پس
قفل زر افکندهای بر در زندان او
حوروشی را چو مور زیر لگد کشتهای
پس پر طاووس را کرده مگس ران او
خوش نبود شاه را اسب گلین زیر ران
رخش به هرای زر منتظر ران او
دل که کنون بیدق است باش که فرزین شود
چونکه به پایان رسد هفت بیابان او
شمهای از سر دل حاصل خاقانی است
کز سر آن شمه خاست جنبش ایمان او