روزم فرو شد از غم، هم غمخوری ندارم
رازم برآمداز دل، هم دلبری ندارم
در این شعر، شاعر از غم و اندوه شدید خود صحبت میکند و احساس تنهایی و بیکسی را بیان میکند. او میگوید که در میان جشنها و نورها، هیچ شادی و زیبایی نمیبیند و در دلش دلیلی برای خوشحالی ندارد. حتی در عشق نیز، با وجود اینکه تلاش کرده، به گوهری نرسیده است. او به فقدان امید اشاره میکند و میگوید که تنها چیزهایی که دارد، غم و درد است. شاعر احساس میکند در میان دوستان و دشمنان تفاوتی وجود ندارد و تنها به فکر جان خود است. در نهایت، در جایگاه یک غریب، از اندوههای بسیار خود سخن میگوید و مبین است که هیچ یاوری در این درد و رنج ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روزم فرو شد از غم، هم غمخوری ندارم
رازم برآمداز دل، هم دلبری ندارم
هر مجلسی و شمعی من تابشی نبینم
هر منزلی و ماهی من اختری ندارم
غواص بحر عشقم، بر ساحل تمنی
چندین صدف گشادم، هم گوهری ندارم
امید را به جز غم سرمایهای نبینم
خورشید را به جز دل نیلوفری ندارم
زر زر کنند یاران، من جو جوم که در کف
جز جان جوی نبینم جز رخ زری ندارم
از هر که داد خواهم بیداد بینم آوخ
برجور خوش کنم دل چون داوری ندارم
بر دشمنان نهم دل چون دوستان نبینم
با بدتری بسازم چون بهتری ندارم
ریحان هر سفالی بیکژدمی نبینم
جلاب هر طبیبی بینشتری ندارم
خاقانی غریبم، در تنگنای شروان
دارم هزار انده و انده بری ندارم
یاران چو کید قاطع بر دفع کید ایشان
جز پهلوان ایران یاریگری ندارم