کو دلی کانده کسارم بود و بس
از جهان زو بودهام خشنود و بس
این شعر از شاعر ایرانی به ابراز اندوه و ناکامیهای زندگی میپردازد. شاعر ابتدا از دلتنگی و غمهایش سخن میگوید و به سختیها و مصیبتهایی که در زندگی تحمل کرده است اشاره میکند. او به نانی که از زندگی میخواهد و آنچه که به او داده شده، اشاره میکند و حسرت میخورد که جز رنج و محنت چیزی نصیبش نشده است. شاعر یادآور میشود که هرچند دوستانی در تبریز دارد، ولی غم و فقدان عزیزش او را عمیقاً تحت تأثیر قرار داده است. او در نهایت به یاد عزیز از دست رفتهاش میافتد و به این موضوع میپردازد که همچنان در غم او بسر میبرد و عالمی از اندوه و غم نصیبش شده است. به طور کلی، این شعر تصویری از احساسات عمیق، ناامیدی و تنهایی انسان در برابر مشکلات زندگی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کو دلی کانده کسارم بود و بس
از جهان زو بودهام خشنود و بس
مرغ دیدی کو رباید دانه را
محنت این دل هم چنان بربود و بس
من ز چرخ آبگون نان خواستم
او جگر اجری من فرمود و بس
چرخ بر من عید کرد و هر مهم
ماه نوصاع تهی بنمود و بس
من زکات استان او در قحط سال
هم بصاعی باد میپیمود و بس
ز آتش دولت چو در شب ز اختران
گرمیی نادیده دیدم، دود و بس
مایهٔ سلوت به غربت شد ز دست
دل زیان افتاد و محنت سود و بس
تا به تبریزم دو چیزم حاصل است
نیم نان و آب مهران رود و بس
زیر خاک آساید آن کز تخم ماست
تخم هم در زیر خاک آسود و بس
چون بروید تخم محنتها کشد
محنت داسش که سر بدرود و بس
آتش از دست فلک سودم به دست
کو به پای غم چو خاکم سود و بس
عودی خاک آتشین اطلس کنم
ز آب خونین کاین مژه پالود و بس
گرچه غم فرسودهٔ دوران بدم
مرگ عز الدین مرا فرسود و بس
بر سر خاکش خجل بنشست چرخ
نیم رو خاکی و خون آلود و بس
مه به اشک از خاک راه کهکشان
گل گرفت و خاک او اندود وبس
گفتم ای چرخ این چنین چون کردهای
پس به خون ما توئی ماخوذ و بس
هم ز عذر خود تظلم کرد چرخ
کان تظلم گوش من بشنود و بس
بر لباس دین طراز شرع را
لفظ و کلکش بود تار و پود و بس
مهدی دین بود لیکن چون مسیح
بر دل بیمارم او بخشود و بس
جاه و جانی بس به تمکین و حضور
بر تن و جان من او افزود و بس
گرچه در تبریز دارم دوستان
دوستی جانی مرا او بود و بس
بعد از او در خاک تبریزم چکار
کابروی کار من او بود و بس