دیده بانان این کبود حصار
روز کورند یا اولیالابصار
این شعر به بررسی پیچیدگیهای زندگی و نارساییهای آن میپردازد. شاعر با استفاده از نمادها و تشبیهات، به توصیف دنیای فانی و دشواریهای آن میپردازد. او به تصورات غلط در مورد قدرت و ثروت اشاره میکند و میگوید که زندگی، همچون زنی غدار، در پس پردهها و رازهایش معماهایی نهفته دارد. با انتقاد از جاهطلبی و دنیاپرستی، شاعر تأکید میکند که در نهایت، عقل و درایت بر سایر چیزها ارجحیت دارند. عمر به طور نمادین به جام جم تشبیه شده است که ارزشمند و شکننده است. او همچنین به پندهای خردمندان و عدم توجه به اصل و نسب میپردازد و به این نکته اشاره میکند که دنیا و بخت گاهی اوقات بدون هیچ دلیل و منطقی تغییر میکنند. در نهایت، شعر بر اهمیت آگاهی و هوشیاری در برابر نیرنگهای زندگی تأکید دارد؛ به طوری که میگوید ما باید از لذتهای زودگذر و فریبنده پرهیز کنیم و به بختی که زندگی را رقم میزند، توجه کنیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیده بانان این کبود حصار
روز کورند یا اولیالابصار
چون جهانی ز خندقی است گلین
کآتشین خندق است گرد حصار
رخش همت برون جهان چو مسیح
زین پل آبگون آتش بار
ای ز پرگار امر نقطهٔ کل
نتوانی برون شد از پرگار
همچو پرگاری از دورنگی حال
یک قدم ثابت و دگر سیار
کیست دنیا؟ زنی استمکاره
چیست در خانهٔ زن غدار
هفت پرده است و زانیات در او
همچو دار القمامه بئس الدار
عقل بکر است و اختران ثیب
ثیباتند حاسد ابکار
دست کفچه مکن به پیش فلک
که فلک کاسهای است خاک انبار
گر به میزان عقل یک درمی
چه کنی دست کفچه چون دینار
از پی آز جانت آزرده است
زآنکه آز است خود سر آزار
آز در دل کنی شود آتش
سرکه بر مس نهی شود زنگار
چون بهین عمر شد چه باید برد
غصه از یار و دردسر ز دیار
لاشه چون سم فکند کس نبرد
منت نعلبند یا بیطار
چون سر از تن برفت سر نکشد
نخوت تاج بخشی دستار
نکند یاد عاقل از مولد
نزند لاف سنجر از سنجار
عمر، جام جم است کایامش
بشکند خرد پس ببندد خوار
همچو گوهر شکستنش خوار است
همچو سیماب بستنش دشوار
آه کز بیم رستم اجل است
خیل افراسیاب عمر آوار
نقد عمر تو برد خاقانی
دهر نوکیسهٔ کهن بازار
چون بهین مایهات برفت از دست
هر چه سود آیدت زیان پندار
بر رخ بخت همچو موی رباب
موی من نغمه میکند هر تار
به بهار و شکوفه خوش سازد
نحل و موسیجه لحن موسیقار
در عروسی گل عجب نبود
گر به حنا کنند دست چنار
روز دولت برادر بخت است
چون رفو گر پسر عم قصار
بخت برنا وقایهٔ عمر است
چشم بینا طلایهٔ رخسار