ای عندلیب جانها طاووس بسته زیور
بگشای غنچهٔ لب بسرای غنهٔ تر
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و از احساسات عاطفی عمیق سخن میگوید. شاعر از معشوقش به عنوان طاووس زیبا یاد میکند و از او میخواهد که لبخند بزند و غنچه لبش را بگشاید. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و نیز به احساس سوختهای که در دل دارد. شاعر بیان میکند که اگرچه معشوق در مجالس مینوشد و شادی میکند، او به شکل دیگری از عشق و غم رنج میبرد. با اشاره به مشکلات و غمها، او خود را در مقابل زیبایی و عظمت معشوق خضوع میکند و آرزو دارد که حتی خاک پای او باشد. در نهایت، شاعر معشوقش را پادشاهی میداند که بر سر دیگران سایه افکنده و او را نماینده خوبیها و عدالت خطاب میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای عندلیب جانها طاووس بسته زیور
بگشای غنچهٔ لب بسرای غنهٔ تر
ای غنچهٔ دهانت از چشم سوزنی کم
سوزن شکاف غمزهت سوسن نمای عبهر
ای سوخته رخ تو در زار گریه آتش
بیمار دو لب تو در زهر خنده شکر
نوشین مفرح آن لب جو سنگ خال مشکین
مشکین جو تو دیدم با جو شدم برابر
تو میخوری به مجلس بر خاک جرعه ریزی
من خاک خاک باشم کز جرعه یابم افسر
پیشت چو جرعه بوسم خاک و چو جرعه بینم
برچینمش به مژگان سازم سرشک احمر
گر باده مینگیرم بر من مگیر جانا
من خون خورم نه باده، من غم کشم نه ساغر
ز آن آب آذر آسا ز آن سان همی هراسم
کز آب، سگ گزیده، شیر سیه ز آذر
خاقانی آمد از جان چون حلقه بر در تو
بیپا و سر چو حلقه حلقه به گوش چون در
تو شاه نیکوانی تاج تو زلف مشکین
مانا که چتر سلطان سایهت فکنده بر سر
هست اعشی عرب را از من سرشک خجلت
چون سیف ذوالیزن را از سیف دین مظفر
از چار و هفت گیتی سلطان خلاصه آمد
مختار چار ملت سردار هفت کشور
افسر خدای خسرو کشور گشای رستم
ملکت طراز عادل ملت فروز داور