سر چه سنجد که هوش میبشود
تن چه ارزد که توش میبشود
این شعر به بیان دردها و مصائب قلبی شاعر میپردازد. او سوال میکند که زندگی و وجود چه ارزشی دارد وقتی که هوش و حواس از انسان میرود. دل او به شدت غمگین است و جانش در حال جوشش و ناآرامی است. شاعر خود را به بید سوخته تشبیه میکند که در میان آتش غم و اندوه، دیدهاش اشکبار شده و نمیتواند آرام بگیرد. او از دل شکسته و رنجی که از بلایای زندگی میکشد سخن میگوید و بیان میکند که حتی در حالت خموشی، روحش بیقرار و ناآرام است. همچنین او به زخمی که از دست دادن امام شهاب میخورد اشاره میکند و از آلام او مینالد. شاعر با احساسی عمیق از غم و از دست دادن، به بیان حسرت و افسوس میپردازد و میگوید که حالش به گونهای است که دلش گویی از راه گوشش بیرون میرود و این درد، سخت او را میآزارد. در نهایت به عشق و یادی که از معشوقهی خود دارد اشاره میکند که این یاد، زخم و بار دیگر بر دل او مینشیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر چه سنجد که هوش میبشود
تن چه ارزد که توش میبشود
دلم از خون چو خم به جوش آمد
جان چو کف ز او به جوش میبشود
منم آن بید سوخته که به من
دیده راوق فروش میبشود
چون گریزد دل از بلا که جهان
بر دلم تخته پوش میبشود
من ز گریه نیم خموش ولیک
مرغ جانم خموش میبشود
ساقی غم که جام جام دهد
عمر در نوش نوش میبشود
بختم آوخ که طفل گرینده است
که به هر لحظه روش میبشود
طفل بد را که گریهٔ تلخ است
به که در خواب نوش میبشود
خواب آشفته دیده بودم دوش
عالم امشب چو دوش میبشود
آه کز مردن امام شهاب
آه من سخت کوش میبشود
دلم از راه گوش بیرون شد
بیم آن بد که هوش میبشود
نه به دل بودم این سخن نه به گوش
که دل از راه گوش میبشود
ای دریغ ای دریغ چندان رفت
کآسمان پر خروش میبشود
تف آه از دلم سرشته به خون
سبحه سوز سروش میبشود
به وفاتش امام انجم را
ردی زر ز دوش میبشود
داغ بر دل زیاد خاقانی
گر ز دل یاد اوش میبشود