صورت نمیبندد مرا کان شوخ پیمان نشکند
کام من اندر دل شکست امید در جان نشکند
این شعر دربارهٔ عشق و دردی است که شاعر از دلشکستگی و جدایی احساس میکند. او به معشوقهاش میگوید که اگرچه ظاهری شاداب دارد، اما درونش آکنده از غم و رنج است. شاعر از عهد و پیمانی که بین آنها است سخن میگوید و ابراز میکند که حتی در سختیها و رنجها، امید به بازگشت معشوق را در دل دارد. او به این نکته اشاره میکند که با وجود تمام آلام و تضییقات، صبر و تاب او در برابر عشق و زیبایی معشوق است. در نهایت، شاعر به قدرت شبهه و زیباییهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که این زیباییها در دل او بسیار تاثیرگذار است و سختیها را تحمل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صورت نمیبندد مرا کان شوخ پیمان نشکند
کام من اندر دل شکست امید در جان نشکند
از خام کاری خوی او افغان کنم در کوی او
گر شحنهٔ بدگوی او در حلقم افغان نشکند
گفتار من باد آیدش، خون ریختن داد آیدش
گر رنج من یاد آیدش عهد من آسان نشکند
تا هجر او سوزد جگر از صبر چون سازم سپر
دانی که دانم این قدر کز موم سندان نشکند
زد نوک ناوک بر دلم تا خسته شد یک سر دلم
هم راضیم گر در دلم سرهای پیکان نشکند
آن را که در کار آورد کارش ز رونق چون برد
کان کو به جان گوهر خرد حالی به دندان نشکند
زان غمزهٔ کافر نشان ای شاه شروان الامان
آری سپاه کافران جز شاه شروان نشکند
خاقانی ار خود سنجر است در پیش زلفش چاکر است
گر صبر او صد لشکر است الا به مژگان نشکند