گوئیی کز عشق او یک شهر جان افشاندهاند
زر و سر بر عشوهٔ آن عشوهدان افشاندهاند
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت عشق میپردازد و آن را با تصاویری از طبیعت و احساسات انسانی در هم میآمیزد. عشق او به گونهای است که گویی شهری از جان برای آن ساخته شده و به خاطر جذابیت معشوق، جواهرات و عطرها در فضا پراکنده شدهاند. شاعر به امیدی اشاره میکند که لب معشوق میتواند تسکیندهنده باشد، در حالی که دنیایی از زیباییها و احساسات در اطراف او وجود دارد. او همچنین به شکوه و عظمت عشق اشاره میکند و عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند توصیف میکند که میتواند آسمان را بشکند و دلها را مجذوب کند. در نهایت، عشق به عنوان زیبایی و جذابیتی است که عقل و جان را در برابر خود خاضع میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گوئیی کز عشق او یک شهر جان افشاندهاند
زر و سر بر عشوهٔ آن عشوهدان افشاندهاند
بر امیدی کز شکر سازد لبش تسکین جان
هم گلاب از دیده و هم ناردان افشاندهاند
آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست
کاب روی اندر ره آن دلستان افشاندهاند
کم ز مرغ نامه آور نیست نزد بیدلان
یاسج ترکان غمزهش کز کمان افشاندهاند
سوزن عیسی میانش رشتهٔ مریم لبش
رومیان زین رشک زنار از میان افشاندهاند
عشق بازان رخش خاقانی آسا عقل و جان
پیش تخت بوالمظفر اخستان افشاندهاند