دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند
وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند
این شعر احساسات عمیق نویسنده را در مورد درد و ناامیدی بیان میکند. او از نبود دل و خوشی صحبت میکند و اشاره میکند که تنها نام درد باقی مانده است. زمان به سرعت میگذرد و او شاهد گذر عمر و فرا رسیدن خزان است. او به ناکامیها و ناامیدیهایش در زندگی اشاره دارد و از امیدی که به دست نیاورده، گلایه میکند. حتی دل او هم که در پی آرزویش بوده، تنها به عنوان یک یادگار باقی مانده است. شاعر در نهایت احساس خاموشی و یأس را منتقل میکند و از درد و رنجی که زندگی به او داده، شکایت دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند
وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند
بر شاخ عمر برق گذشت و خزان رسید
یک نیمه زو سیاه و دگر نیمه زرد ماند
بر نخل بخت و گلبن امیدم ای دریغ
خار بلا بماند، نه خرما نه ورد ماند
عمرم بشد به پای شب و روز و غم گذاشت
موکب دو اسبه رفت و همه راهگرد ماند
دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت
یک لحظه جفت بود و همه عمر فرد ماند
گردون نبرد ساخت به خونریز با دلم
در دیده خون دل ز نشان نبرد ماند
خاقانیا چه ماند تو را کاندهش خوری؟
کانده دلت بخورد و جگر نیم خورد ماند