لطف ملک العرش به من سایه برافکند
تا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند
شاعر در این متن از لطف خداوند سخن میگوید که قلبش را از ترس نجات داده و به او آرامش بخشیده است. او به مرور زمان به شناخت و فهم عمیقتری از خود رسیده و به دلش تأمل میکند. تصویر مردی که پس از سی سال سفر به دنبال مویی میگردد، نماد جستجوی انسانها برای چیزهای کوچک و بیاهمیت است و در نهایت خندهدار بودن این تلاشها را نشان میدهد. شاعر به تنش که مانند مویی در دستانش است، اشاره میکند و از آن به عنوان نمادی از ضعف انسانی یاد میکند. همچنین، او به گرمی و زیبایی مکان خود اشاره دارد و در کل به این نکته تأکید میکند که دل انسانها باید همواره شاد و خرسند باشد، حتی در میان مشكلات و ناکامیها.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
لطف ملک العرش به من سایه برافکند
تا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند
دل گفت له الحمد که بگذشتم از آن خوف
جان گفت له الفضل که وارستم ازین بند
چون کار دلم ساخته شد ساختم از خود
شیرین مثلی بشنو و با عقل بپیوند
مردی به لب بحر محیط از حد مغرب
سر شانه همی کرد و یکی موی بیفگند
برخاست از آنجا و سفر کرد به مشرق
باد آمد و باران زد و جایش بپراکند
مرد از پی سی سال گذر کرد بر آنجای
برداشت همان موی و بخندید بر آن چند
حال تن خاقانی و اندیشهٔ ابخاز
این است و چنین به مثل مرد خردمند
ابخاز حد مغرب و درگاه ملک بحر
مسکین تن نالانش به مویی شده مانند
آخر به کف آمد تن نالانش دگربار
گر خصم بر این نادره میخندد گو خند
اکنون من و این نی که سر ناخن حور است
کان نی که بن ناخن من داشت جهان کند
اینک دهنم بر صفت گنبدهٔ گل
این گنبد فیروزه به یاقوت و زر آکند
خرسند نگردد به همه ملک ری اکنون
آن دل که همی بود به خرسندی خرسند
خاقانی و خاقان و کنار کُر و تفلیس
جیحون شده آب کر و تفلیس سمرقند