ای دل، به سرِ مویی، آزاد نخواهی شد.
مویی شُدیَ انْدَر غَم، هم، شاد نخواهی شد.
در این شعر، شاعر به معضلات و غمهایی که انسان با آنها روبروست میپردازد. او به خواننده میگوید که با وجود تمام تلاشها و تغییرات، انسان به راحتی نمیتواند از غمها و مشکلات رهایی یابد. همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی در مواقع عافیت و آرامش نیز غمها به زندگی وارد میشوند و انسان را تحت تاثیر قرار میدهند. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که رهایی از درد و رنج ممکن نیست و انسان با تمام تلاشهایش به تنهایی نمیتواند بر این مشکلات فائق آید. در کل، شعر به نوعی بیانگر ناامیدی و گرفتاریهای دنیوی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل، به سرِ مویی، آزاد نخواهی شد.
مویی شُدیَ انْدَر غَم، هم، شاد نخواهی شد.
در عافیت آبادت از رخنه درآمد غم،
پس رخنه چنان گشتی کآباد نخواهی شد.
پولاد بسی دیدم، کو آب شُدَ ازْ آتش،
تو آب شدی، زین پس پولاد نخواهی شد.
ای غمزدهیِ خاکی —کز آتشِ غم جوشی—
آبی —که جز از آتش— بر باد نخواهی شد.
تا داد همی جوئی، رنجورتری. مانا!
کز خود شوی آسوده، از داد نخواهی شد.
تا چند کنی کوهی، کو را نَبُوَد گوهر؟
در کندن کوه، آخر، فرهاد نخواهی شد.
میدانِ مَلامت را، گر گوی شدی، شاید؛
کایوانِ سلامت را، بنیاد نخواهی شد.
از مادرِ غم زادی، آلودهیِ خون، چون گل؛
با هیچ طَرَب، چون مُل، همزاد نخواهی شد.
از ریزشِ اشکِ خون، کوفه شدی از طوفان؛
روزی ز دلافروزی، بغداد نخواهی شد.
خواهی، دَمِ شاهی زَن، خواهی دَمِ درویشی؛
کز غم، به همه حالی، آزاد نخواهی شد.
خاقانی اگر، عهدی، یاد تو کند عالم،
تو، عهدِ کریمانی، کز یاد نخواهی شد!