دیر خبر یافتی که یار تو گم شد
جام جم از دست اختیار تو گم شد
در این شعر، شاعر از فقدان یار و گم شدن چیزهای با ارزش در زندگی سخن میگوید. او احساس ناامیدی و درد ناشی از فقدان را بیان میکند و میگوید که خوشیها به تلخی تبدیل شدهاند. شاعر به گم شدن آرزوها و امیدها اشاره میکند و از این که چطور زیباییها و لحظات خوب زندگی از دست رفتهاند، ناراحت است. در نهایت، او به این واقعیت میرسد که زمان به سرعت میگذرد و همه چیز در حال از دست رفتن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیر خبر یافتی که یار تو گم شد
جام جم از دست اختیار تو گم شد
خیز دلا شمع برکن از تف سینه
آن مه نو جوی کز دیار تو گم شد
حاصل عمر تو بود یک ورق کام
آن ورق از دفتر شمار تو گم شد
نقش رخ آرزو به روی که بینی
کآینهٔ آرزو نگار تو گم شد
از ره چشم و دهان به اشک و به ناله
راز برون ده که رازدار تو گم شد
چشم تو گر شد شکوفه بار سزد زانک
میوهٔ جان از شکوفهزار تو گم شد
چشم بد مردمت رسید که ناگاه
مردم چشم تو از کنار تو گم شد
نوبت شادی گذشت بر در امید
نوبت غم زن که غمگسار تو گم شد
هر بن مویت غمی و ناله کنان است
هر سر مویت که آه یار تو گم شد
زخم کنون یافتی ز درد هنوزت
نیست خبر کان طبیب کار تو گم شد
منت گیتی مبر به یک دو نفس عمر
کانکه ز عمر است یادگار تو گم شد
بار سبو چون کشی که آب تو بگذشت
بیم رصد چون بری که بار تو گم شد
خون خور خاقانیا مخور غم روزی
روز به شب کن که روزگار تو گم شد