هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد
هرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد
این شعر به توصیف بیوفایی و بیتعهدی زمان و روزگار میپردازد. شاعر بیان میکند که هیچکس نمیتواند به وعدهها و امیدها وفا کند و روزگار همواره چرخشهای خود را بیرحمانه ادامه میدهد. او اشاره میکند که دوستی و ارتباطات نیز دچار تزلزل بوده و هیچ دوستی نمیتواند بهطور پایدار و همیشگی باقی بماند. در نهایت، شاعر با بیعزت دانستن روزگار و توصیف آن بهعنوان اژدهایی درنده، به ناامیدی از وفای روزگار و مشکلات ناشی از آن اشاره میکند. در حقیقت، این شعر نمایانگر دغدغههای انسانی درباره زمان و روابط اجتماعی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد
هرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد
خیاط روزگار به بالای هیچ کس
پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
نقدی نداد دهر که حالی دغل نشد
نردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد
گردون در آفتاب سلامت که را نشاند
کآخر چو صبح اولش اندکبقا نکرد؟
کی دیدهای دو دوست که جوزا صفت بدند
کایامشان چو نعش یک از یک جدا نکرد؟
وقتی شنیدهام که وفا کرد روزگار
دیدم به چشم خویش که در عهد ما نکرد
دهر اژدهای مردمخوار است و فرخ آنک
خود را نوالهٔ دم این اژدها نکرد
بس کس که اوفتاد در این غرقهگاه غم
چشم خلاص داشت سفینهش وفا نکرد
آن مهره دیدهای تو که در ششدر اوفتاد
هرگه که خواست رفت حریفش رها نکرد
خاقانیا به چشم جهان خاک درفکن
کو درد چشم جان تو را توتیا نکرد