تا دل من دل به قناعت نهاد
ملک جهان را به جهان بازداد
این شعر درباره قناعت و رضایت از زندگی است. شاعر میگوید وقتی دلش به قناعت راضی شد، حاکمیت جهان را رها کرد و به زندگی سادهتری روی آورد. او تمایل به جمعآوری مال و ثروت را کنار گذاشته و به عزلت و آرامش درون دست یافته است. همچنین، شاعر به تجربیات زندگی اشاره کرده و به این نکته میپردازد که در میان انسانها، کمتر کسی را پیدا کرده که حقیقتاً انسان باشد. در نهایت، شاعر به عمق افکار و احساسات خود میبالد و از گردنبند تجربههای زندگیاش به عنوان گوهری که از خورشید زاده شده، یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا دل من دل به قناعت نهاد
ملک جهان را به جهان بازداد
دفتر آز از بر من برگرفت
مصحف عزلت عوض آن نهاد
خسرو خرسندی من در ربود
تاج کیانی ز سر کیقباد
نیز فریبم ندهد طمع و جمع
نیز حجابم نشود بود و باد
تا چه کند مرد خردمند، آز
تا چه کند باشهٔ چالاک، باد
این همه هست و سبکی عمر من
رفت و مرا تجربهها اوفتاد
کافرم ار ز آدمیان دیدهام
هیچ کسی مردم و مردم نهاد
این نکت از خاطر خاقانی است
شو گهری دان که ز خورشید زاد