گویم همه دل منی و جانی
مانم به تو و به من نمانی
این شعر دربارهی عشق و اتحاد بین دو وجود میباشد. شاعر بیان میکند که معشوق همه وجود اوست و او نمیتواند بدون او زندگی کند. او خود را خاک معشوق میداند و معشوق را جان خود. شاعر در تلاش است تا به درجهای از اتحاد برسد که خود را با معشوق یکی کند. همچنین به این نکته اشاره میکند که با وجود تلاش برای یکی شدن، هویتهای جداگانه باقی میمانند. در نهایت، او از زیبایی و حقیقت هنر سخن میگوید و ارتباط معنوی میان خالق و مخلوق را تشریح میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گویم همه دل منی و جانی
مانم به تو و به من نمانی
آن سایه منم که خاک خاکم
وآن نور تویی که جان جانی
من خاک توام به جای اینم
تو جان منی به جای آنی
گفتم چه شود که من شوم تو
گفتا که تو من شو ار توانی
گر من تو شوم تو نیست گردی
اما تو چو من شوی بمانی
بر دلدل دل چنان زن آواز
کز خندق غم برون جهانی
کز طبع تو در خزان عالم
پیداست بهار شادمانی
امروز مرا مسلم آمد
در ملک سخن خدایگانی
هم نام تو خالق الکلام است
هم نعت تو خالق المعانی