دلم غارتیدی ز بس ترکتازی
ز پایم فکندی ز بس دست یازی
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و وابستگی شاعر به معشوق است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشقش تحمل میکند صحبت میکند و به زیباییهای معشوق اشاره دارد. او احساس میکند که عشقش غیرقابل کنترلی است و فرامیگیردش. در عین حال، او به تضادهای موجود در عشق اشاره میکند، مانند محبت و آسیب، و از معشوق میخواهد که به او توجه کند و به عشقش پاسخ دهد. شاعر در نهایت به عمق وفاداری و ارادت خود به معشوق اشاره کرده و از او میخواهد که به این احساسات ارجمند احترام بگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلم غارتیدی ز بس ترکتازی
ز پایم فکندی ز بس دست یازی
گل و مل تو را خادمانند از آن شد
وفای گل و صحبت مل مجازی
مرا جان درافکند در جام عشقت
گمان برد کهاین عشق کاری است بازی
هلاک تن شمع جان است اگرنه
نیاید ز موم این همه تن گدازی
منم زین دل پر نیاز اندر آتش
تو آبی به لطف ای نگارا به نازی
تو آنی که با من خلاف طبیعت
درآمیزی و کشتن من نسازی
مپرس از دلم کز چهای چون کبوتر
بگو زلف را کز چه چون چنگ بازی
تو را چاکری گشت خاقانی آخر
خداوندیی کن به چاکر نوازی