مرا تا جان بود جانان تو باشی
ز جان خوشتر چه باشد آن تو باشی
در این شعر، شاعر عشق و وابستگی عمیق خود به محبوبش را بیان میکند. او میگوید که از زمانی که جان دارد، محبوبش باید در قلب او باشد و این وابستگی تا آخرین لحظه ادامه خواهد داشت. شاعر از محبوب میخواهد که درمان دردها و زخمهای او باشد و هر فرمانی که دلش خواست را بدهد تا او همیشه تحت سلطه و در سایهی محبتش باشد. او بیان میکند که در جستجوی ایمان و کفر، تنها چیز مهم برایش محبوب است و در نهایت تأکید میکند که هیچکس به اندازه محبوبش برای او ارزش ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا تا جان بود جانان تو باشی
ز جان خوشتر چه باشد آن تو باشی
دل دل هم تو بودی تا به امروز
وزین پس نیز جان جان تو باشی
به هر زخمی مرا مرهم تو سازی
به هر دردی مرا درمان تو باشی
بده فرمان به هر موجب که خواهی
که تا باشم، مرا سلطان تو باشی
اگر گیرم شمار کفر و ایمان
نخستین حرف سر دیوان تو باشی
به دین و کفر مفریبم کز این پس
مرا هم کفر و هم ایمان تو باشی
ز خاقانی مزن دم چون تو آئی
چه خاقانی که خود خاقان تو باشی