دشوار عشق بر دلم آسان نمیکنی
درد مرا به بوسی درمان نمیکنی
شاعر در این اشعار به مشکلات عشق و دردهای ناشی از آن اشاره میکند. او با ناراحتی بیان میکند که عشق برایش دشوار است و دلش را نمیتوان با بوسه درمان کرد. بارها از معشوق خواسته که مگر زیان دلش را نخواهد، اما میبیند که هیچ فایدهای ندارد. وی به هجران و جدایی اشاره میکند و میگوید که اگر معشوق به وصال نمیآید، گفت و گو درباره عشق تنها بیهوده است. او جان خود را به جای زر ارزشمندتر میداند و lament میکند که معشوق حتی از جانش هم نمیگذرد. در نهایت، اشاره میکند که با وجود درد و جنون عشق، معشوق هیچ توجهی به احوال او ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دشوار عشق بر دلم آسان نمیکنی
درد مرا به بوسی درمان نمیکنی
بسیار گفتمت که زیان دلم مخواه
گفتن چه سود با تو، که فرمان نمیکنی
هجر توام ز خون جگر طعمه میدهد
گر تو به خوان وصلش مهمان نمیکنی
با تو حدیث بوسه همان به که کم کنم
کالا حدیث زر فراوان نمیکنی
جان میدهم به جای زر این نادره که تو
از زر حدیث میکنی از جان نمیکنی
یک چشم زد نباشد کز بهر چشم زخم
قرب هزار جان که تو قربان نمیکنی
چون زور آزما شده دست جنون تو
خاقانیا تو فکر گریبان نمیکنی