مرا روزی نپرسی کآخر ای غمخوار من چونی
دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
در این شعر، شاعر از غم و درد دل خویش سخن میگوید و از محبوبش میخواهد که حال او را بپرسد. او احساس میکند که محبوب، از حال او بیخبر است و حتی دردی که دارد را درک نمیکند. شاعر با استفاده از تصاویری از عشق و وفاداری به توصیف غم خود پرداخته و نشان میدهد که چگونه در تشنگی دیدار محبوبش غرق شده و در بیخبری محبوب از حالش میسوزد. او همچنین از دیگران – حتی سگها – ذکر میکند که از او حالش را میپرسند، و این بیتوجهی محبوب او را بیش از پیش رنج میدهد. در نهایت، شاعر با لحنی گلهآمیز از محبوب میخواهد که به جای بیتوجهی، از او بپرسد که "چگونهای".
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا روزی نپرسی کآخر ای غمخوار من چونی
دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
گرفتم درد دل بینی و جان دارو نفرمائی
عفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی
زبان عشق میدانی ز حالم وانمیپرسی
جگر خواری مکن واپرس کهای غمخوار من چونی
در آب دیده میبینی که چون غرقم به دیدارت
نمیپرسی مرا کهای تشنهٔ دیدار من چونی
امیدم در زمین کردی که کارت بر فلک سازم
زهی فارغ ز کار من چنین در کار من چونی
میان خاک و خون چون صید غلطان است خاقانی
نگوئی کهای وفادار جفا بُردار من چونی
تو دانی کز سگان کیستم هم بر سر کویت
سگ کویت نمیپرسد مرا کهای یار من چونی
تو نیز آموختی از شاه ایران کز خداوندی
نمیپرسد که ای طوطی شکر بار من چونی