به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری
به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری
در این متن شاعر به طور حائز به عشق و شوقی که به معشوق دارد، میپردازد و از احساسات عمیق و دردهای ناشی از دوری صحبت میکند. او از معشوق میخواهد که کم لطفی نکند و در برخورد با او، مهربانی و توجه بیشتری نشان دهد. شاعر احساس میکند که در عشق خود به معشوق به اندازه کافی از محبت و توجه برخوردار نیست و این موضوع او را به شدت آزار میدهد. او از معشوق میخواهد که شکیبایی کند و به او فرصتی دهد تا عشقش را نشان دهد و در نهایت، از معشوق توقع دارد که در برقراری ارتباط و عشق، کملطفی نکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری
به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری
نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت
نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری
تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی
تو چه آتشی که آبم ز جگر دریغ داری
ندهیم تار مویی که میان جان ببندم
نه غلام عشقم از من چه کمر دریغ داری
دم وصل را نخواهی که رسد به سینهٔ من
نفس بهشتیان را ز سقر دریغ داری
دل کشتهٔ من اینجا به خیال توست زنده
چه سبب خیالت از من به سفر دریغ داری
به امید تو بسا شب که به روز کردم از غم
تو چرا نسیمت از من به سحر دریغ داری
کم من گرفتی آخر نبود کم از سلامی
به عیار نیک مردان کمی ار دریغ داری
سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی
نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری
چه طمع کنم کنارت که نیرزمت به بوسی
چه طلب کنم مفرح که شکر دریغ داری
به وفاش کوش خاقانی اگرچه درنگیرد
نه که دین و دل بدادی سر و زر دریغ داری