صید توام فکندی و در خون گذاشتی
صیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی
این شعر درباره عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر از محبوب خود میخواهد که چرا او را در درد و خون رها کرده و دستش را در آتش عشق گذاشته است. او به وفای محبوب اشاره میکند که همچون مهره مار بوده، اما محبوب او را دچار زخم و درد کرده است. شاعر از او میخواهد که به آشتی بپردازد و از جنگ و جدایی دست بکشد. در نهایت، از بیوفایی و دوگانگی محبوب خود گلایه میکند و میگوید که در زندگیاش همواره در حسرت وفا و آرامش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صید توام فکندی و در خون گذاشتی
صیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی
وصلت چو دست سوخته میداشتی مرا
در پای هجر سوخته دل چون گذاشتی
میداشتی چو مهرهٔ مارم به دوستی
دندان مار بر جگرم چون گماشتی
چون طفل، جنگ چند کنی آشتی بکن
کز جنگ طفل زود دمد بوی آشتی
نی نی به زرق مهرهٔ مارم دگر مبند
بر بازوئی که نام خسانش نگاشتی
خاقانیا درخت وفا کاشتن چه سود
چون بر جفا دهد ز وفائی که کاشتی
صبح تو شام گشت و فلک بر تو چاشت خورد
تو همچنان در هوس شام و چاشتی