خود لطف بود چندان ای جان که تو داری
دارند بتان لطف نه چندان که تو داری
این شعر درباره محبت و زیبایی معشوق صحبت میکند. شاعر به توصیف ویژگیهای خاص و منحصر به فرد معشوق میپردازد و میگوید که هیچکس به اندازه او لطف و زیبایی ندارد. او از عشق و دلدادگیاش میگوید و به صورتی استعاری به اشتیاق و نیازهای خود اشاره میکند. در حقیقت، شاعر به قدرت تأثیرگذاری معشوق بر روح و دلش اذعان دارد و از او میخواهد که به عشقش اهمیت دهد و درک کند که احساسات او چقدر عمیق و شدید است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خود لطف بود چندان ای جان که تو داری
دارند بتان لطف نه چندان که تو داری
بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب
دستارچه زان زلف پریشان که تو داری
بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب
زرین شود آن گوی گریبان که تو داری
بر شکّرت از پرّ مگس پرده چه سازی
ای من مگس آن شکرستان که تو داری
گفتی که برو گر مگسی برننشینی
هم مورچهام بر سر آن خوان که تو داری
مژگانت مرا کشت که یک موی نیازرد
وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری
بگشای به دندان گره از رشتهٔ جانم
تا درد چِنم زان سر دندان که تو داری
گفتی که چه سر داری در عشق نگوئی
دارم سر پای تو به آن جان که تو داری
بردی دل خاقانی از آن سان که تو دانی
میدار به زنهارش از آن سان که تو داری