دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی
نه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی
در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و نیازی که به معشوق دارد، صحبت میکند. او با حسرت به رابطهاش و رفتار معشوق مینگرد، که در عین نزدیکی و کشش، با بازگشت به خود، او را رها کرده است. شاعر از بوسهها و محبتهایی که خواسته سخن میگوید و احساس میکند که معشوق به راحتی از او فاصله میگیرد. او همچنین بیان میکند که خیال معشوق بیش از خود او بر دلش سنگینی میکند و با نگاهی به بیتفاوتی معشوق، دلتنگ و غمگین است. در نهایت، او به ننگ و نامی که معشوق برای او انتخاب کرده، اشاره میکند و از احساس خواری و دردسر ناشی از این رابطه میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی
نه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی
مرا به نیم کرشمه تمام کشتی و آنگه
نظر ز کام دل من تمام باز گرفتی
سه بوسه خواستم از تو ز من دو اسبه برفتی
چو وقت خون من آمد لگام باز گرفتی
مترس ماه نگیرد، گرَم نمائی یاری
خبر فرستی اگرچه سلام باز گرفتی
خیال تو ز تو طیره خجل خجل به من آمد
ز شرم آنکه ز کویم خرام باز گرفتی
مرا خیال تو بالله که غمگسارتر از توست
خیال باز مگیر ار پیام باز گرفتی
دلی است بر تو مرا وام و جان وظیفه بر آن لب
وظیفه چشم چه دارم که وام باز گرفتی
شگرف عاشق خاقانیم تو نام نهادی
ز من چه ننگ رسیدت که نام باز گرفتی