دل نداند تو را چنان که توئی
جان نگنجد در آن میان که توئی
شاعر در این ابیات به وصف بینظیری از محبوب خود پرداخته است و تأکید میکند که هیچ چیز نمیتواند به عظمت و زیبایی او برسد. او بیان میکند که دل و جان انسان نمیتوانند به درستی او را درک کنند و حتی خورشید نیز در مقابلش سایهوار است. عقل و دانش نیز در خدمت او هستند و برای درک او تلاش میکنند. شاعر به نوعی بیان میکند که محبوب او به نوعی سلطان همه چیز است و خود را نیز فدای او میکند. در نهایت، او به اهمیت و ارزش محبوبش در زندگیاش اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل نداند تو را چنان که توئی
جان نگنجد در آن میان که توئی
با تو خورشید حسن چون سایه
میدود پیش و پس چنان که توئی
عقل جان بر میان به خدمت تو
میشتابد به هر کران که توئی
تو جهان دگر شدی از لطف
هم تو سلطان بر آن جهان که توئی
تو بر آنی که جانم آن تو است
من که خاقانیم، بر آنکه توئی