خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی
جان منی مرا مکش اکنون به دوستی
در این شعر، شاعر به رابطهای پیچیده و عاطفی اشاره دارد که میان او و کسی که دوستش دارد وجود دارد. او از تلخیها و شیرینیهای این عشق سخن میگوید و از دوستی و دشمنی که در این رابطه وجود دارد، شکایت میکند. شاعر احساس میکند که محبوبش گاهی او را دوست دارد و گاهی به او آسیب میزند. او از محبوب میخواهد که در این رابطه تنشزا، محبت و دوستی را حفظ کند و از دشمنی و آزار خودداری کند. به طور کلی، شعر به تضادها و پیچیدگیهای عشق اشاره دارد و از محبوب میخواهد که به عشق و دوستی بیشتر توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی
جان منی مرا مکش اکنون به دوستی
ای تازه گل که چون مُلی از تلخی و خوشی
چند از درون به خصمی و بیرون به دوستی
مانی به ماه نو که بشیبم چو بینمت
چون شیفته شوم کنی افسون به دوستی
خونم همی خوری که تو را دوستم بلی
تُرک اینچنین کند که خورد خون به دوستی
تو دشمنی نه دوست که بر جان من کنند
ترکان غمزهٔ تو شبیخون به دوستی
سرهای گردنان به شکّر میبُرَد لبت
کان لب نهان کُشی است چو گردون به دوستی
خاقانی از تو چشم چه دارد به دشمنی
چون میکنی جفای دگرگون به دوستی