دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی
در کار من قدم ننهادی به پایمردی
شاعر در این شعر از بیتوجهی و کملطفی معشوق به خود شکایت میکند. او به احساساتش اشاره میکند که تحت تأثیر غم و درد قرار گرفته و میگوید که معشوق هیچوقت به مشکلات او رسیدگی نکرده است. در حالی که انتظار داشته که معشوق مانند درمانی برای قلبش باشد، متوجه میشود که او فقط درد و رنج بیشتری به او داده است. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که این رفتارها نشانهای از عدم مردانگی است و اشاره میکند که محبت واقعی نمیتواند با بیتوجهی و بیرحمی همراه باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی
در کار من قدم ننهادی به پایمردی
زنگار غم فشاندی بر جانم و ندیدی
کز چرخ لاجوردی دل هست لاجوردی
روزم سیاه کردی روزی ز روی حرمت
در روی تو نگفتم آخر که تو چه کردی
تا خون من چو آب نخوردی به نوک غمزه
در جستجوی کشتن من آب وانخوردی
گفتی که درنوردم یکباره فرش صحبت
فرش نگستریده ندانم که چون نوردی
پنداشتم که هستی درمان سینهٔ من
پندار من غلط شد درمان نهای، که دردی
خاقانی آن توست مکن غارت دل او
کز خانه صید کردن دانی که نیست مردی