جان از تنم برآید چون از درم درآئی
لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
در این شعر، شاعر از احساسات شدید و تمنای خود در برابر معشوق صحبت میکند. او بیان میکند که وقتی معشوق به درون میآید، جانش به شدت تحت تاثیر قرار میگیرد و نمیتواند خود را کنترل کند. شاعر از درد و رنج فراق میگوید و این که وجود معشوق برایش هم درد و هم داروی زخمهایش است. او در سرگشتگی خود به دنبال نشانههایی از معشوق است و اذعان دارد که در نبود او، از خود بیخود میشود. در نهایت، شاعر از حیرت و پرسش در مورد مکانی که معشوق در آن است، سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان از تنم برآید چون از درم درآئی
لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی
کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی
جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی
از کار بازماند همچون بت از خدائی
بر زخمهای جانم هم درد و هم دوائی
در نیمه راه عقلم هم خوف و هم رجائی
از پای پاسبانت بوسی کنم گدائی
وانگاه سر برآرم کهاین است پادشائی
تبهای هجر دارم شبهای بینوائی
تبهای من ببندی لبها چو برگشائی
گمراه گردم از خود تا تو رهم نمائی
از من مرا چه خیزد اکنون که تو مرائی
تو خود نهان نباشی کهاندر نهان مائی
خاقانی از تحُّیر پرسان که تو کجائی