چه کردم کاستین بر من فشاندی
مرا کشتی و پس دامن فشاندی
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود نسبت به یک معشوق میپردازد. او بیان میکند که چگونه معشوق با رفتارهایش او را آسیب زده و رنجانده است، و در عین حال نسبت به دشمنان، مهربانی و وفا نشان داده است. شاعر به یادآوری لحظات شیرین و تلخی میپردازد که معشوق بر او تحمیل کرده و در نهایت، حس ناپایداری و بیتوجهی معشوق را نیز مورد اشاره قرار میدهد. او همچنین از این میگوید که معشوق به او دامهایی زده و بر او فشار آورده است. این شعر به نوعی از عشق و خیانت و تأثیرات آن بر روح و روان عاشق حکایت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه کردم کاستین بر من فشاندی
مرا کشتی و پس دامن فشاندی
جفا پل بود، بر عاشق شکستی
وفا گل بود، بر دشمن فشاندی
چو خورشید آمدی بر روزن دل
برفتی خاک بر روزن فشاندی
لبالب جام با دونان کشیدی
پیاپی جرعهها بر من فشاندی
مرا صد دام در هر سو نهادی
هزاران دانه پیرامن فشاندی
تو را باد است در سر خاصه اکنون
که گرد مشک بر سوسن فشاندی
تو همناورد خاقانی نهای زآنک
سلاح مردمی از تن فشاندی