عالم افروز بهارا که تویی
لشکر آشوب سوارا که تویی
این شعر به توصیف و تحسین زیباییهای یک معشوق میپردازد. شاعر با بیانی عاطفی و نمادین، معشوق را به عنوان منبع شادی و زندگی معرفی میکند. او از ویژگیهای مختلف معشوق مانند زلف و مژگان به عنوان جادو و معجزه یاد میکند و خود را درگیر عشق و محنتهای آن میبیند. شاعر به نوعی از درد و رنج ناشی از این عشق نیز صحبت میکند و در نهایت، شدت احساساتش را به تصویر میکشد. تمام این توصیفات نشاندهندهی عشق عمیق و مستحیر شاعر نسبت به معشوقش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عالم افروز بهارا که تویی
لشکر آشوب سوارا که تویی
هم شکوفهیْ دل و هم میوهٔ جان
بوالعجبوار بهارا که تویی
اژدها زلفی و جادو مژگان
کافرا معجزه دارا که تویی
تو شکار من و من کشتهٔ تو
ناوک انداز شکارا که تویی
کار بر هم زده مردا که منم
زلف در هم شده یارا که تویی
زخم بگذاری و مرهم نکنی
سنگدل زخم گذارا که تویی
کشتیام موی نیازرده به سِحر
ساحر نادره کارا که تویی
سوختی سینهٔ خاقانی را
آتش انگیز نگارا که تویی