یا وصل تو را نشانه بایستی
یا درد مرا کرانه بایستی
شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود نسبت به عشق و معشوق میپردازد. او به دو حالت اشاره میکند: یا باید نشانهای از وصال محبوب باشد، یا درد و رنجش را پایان دهد. او از آتش غم میسوزد و حس میکند که کسی این ناراحتی او را نمیبیند. شاعر درک میکند که برای رسیدن به عشق، باید به نشانه معشوق اعتماد کند و در انتظار روزی باشد که به وصال برسد. او خود را به عنوان "سگ کوی تو" تصور میکند و میگوید که باید در آستانه محبوب باشد. در نهایت، او به ناامیدی از شرایط و دهر اشاره دارد و میخواهد دلی یکدست و ثابت در عشق داشته باشد. شعر را با بیان عواطف و خواستههای عاشقانه و ناامیدی از فقدان معشوق پایان میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یا وصل تو را نشانه بایستی
یا درد مرا کرانه بایستی
میسوزم ازین غم و نمیبیند
این آتش را زبانه بایستی
گفتی به طلب رسی به کوی ما
خود کوی تو را نشانه بایستی
تا دل به وصال تو رسد روزی
در عهدهٔ آن زمانه بایستی
خود را سگ کوی تو گمان بردم
این قدر گمان خطا نه بایستی
محروم ز آستانهات هستم
سگ محرم آستانه بایستی
بر هیچم هر زمان بیازاری
آزار تو را بهانه بایستی
گر دهر، دو روی و بخت ده رنگ است
باری دل تو یگانه بایستی
آوخ همه نقب بر خراب آمد
یک نقب به گنجخانه بایستی
بر ابلق آسمان ز زلف تو
شیب سر تازیانه بایستی
در زلف تو ز آبنوس روز و شب
از دست مشاطه شانه بایستی
در دانهٔ دل نماند مغز آوخ
در خوشهٔ عمر دانه بایستی
خاقانی فسانه شد عشقت
در دست تو این فسانه بایستی