چه کردهام که مرا پایمال غم کردی
چه اوفتاد که دست جفا برآوردی
در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از رفتار معشوقهاش شکایت میکند. او نمیداند که چه کرده که با وی اینگونه رفتار شده و به یاد میآورد که چگونه به او محبت کرده، اما معشوقهاش با بیمحلی پاسخ میدهد. شاعر به شدت از بیاحساسی معشوقه رنج میبرد و به این فکر میکند که حتی اگر دوباره به او سلام کند، چندان به او توجه نخواهد شد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که با وجود تمام این بیتوجهیها، باز هم نمیداند چه باید کند و پایان کارش چه خواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه کردهام که مرا پایمال غم کردی
چه اوفتاد که دست جفا برآوردی
به نوک خار جفا خستیم نیازردم
چو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی
مرا به نوک مژه غمزهٔ تو دعوت کرد
بخورد خونم و گفتا برو نه درخوردی
به حق غمزهٔ شوخ تو دررَسَم لیکن
زمردی است مرا صبر نه ز نامردی
به ره چو پیش تو باز آیم و سلام کنم
به سرد پاسخ گوئی علیک و برگردی
بسوختی تر و خشک مرا به پاسخ سرد
که دید هرگز سوزندهای به این سردی
مرا نگوئی کاخر به جای خاقانی
دگر چه خواهی کردن که کردنی کردی